تبليغاتX
بدون عجله،بدون مکث

دلم نمیدونم چش بود.انگار گرفته بود یا شایدم از معده م بود که احساس موندگی یه چیزی رو تو اعماق بدنم داشتم.حالا نمیدونم این چیز مونده از غذایی بود که یادم نمی اومد کی خوردم یا اصلا" از یه چیز فیزیکی شیمیایی نبود.از صبح که بیدار شده بودم یه رقم صدای آژیر آمبولانس تو گوشم بود.هر چی فکر کردم یادم نیومد خونه م نزدیک بیمارستانه یا مرده شور خونه. صدای زن همسایه پایینی تو سرم پیچید.کثافت....یه چیزایی شکست. از کله ی صبح یه بند جیغ میکشید.شایدم من فکر میکردم که اینطوریه .خودمو تو آینه نگاه کردم.یه کم  وایسادم شکلک درآرم.گفتم از خونه بزن بیرون.شلوار نداشتم.به گمونم همه شلوارام شسته بودن و رو بند رخت آویزون بودن.اما هیچ یادم نیومد که چه وقتی اونا رو شستم و اصلا"کی اونا رو شسته و اصلا"اگه غیر من کسی تو این خونه زندگی میکنه کی میتونه باشه که الان هیچ کس نیست که حتا بخوام بهش بگم که چقدر زنه واحد پایینی یه جیغ میکشه.مگه نه؟گفتم دلم بستنی میخواد.اونی که یکی دیگه بود که شاید خودم بودم که داشتم شکلک در میاوردم گفت بریم بیرون.دامن پوشیدم.بیرون سرد بود.هوا تاریک بود.بستنی لیسی بود.سینما سر خیابون بود.سینما آدم و میکشید طرف خودش.فیلمی که نمایش میدادن حال آدم و به هم که نه حتا بدتر از اون دل و روده ی آدمو به هم میزد.میزانسنها بوی پفک مونده میداد.نفس چیز خوبی بود.دوباره هواسرد بود.کوچه ای که نمیدونم کجا بود تنگ بود و اتوبوس به سرعت رد شد و جلوتر وایسادو من سوار شدم و اصلا"یادم نمیومد که از کجا اومدم که حالا بخوام برم اونجا یا شایدم نه...اتوبوس تند میرفت و باد از شیشه های پایین کشیده میکوبید تو صورتم و من یادم نمی اومد که بستنی چه طعمی داشت.که دورنگ بود یا شکلاتی.بیرون همه ش خیابون بود و اتوبوس نگه داشت و راننده که چشاش سبز بود یا قهوه ای سرشو برنگردوند و گفت رسیدی.هوا دوباره سرد بود و باد تموم شده بود و صدای آژیرمی اومد.پله ها باریک بودن.صدای جیغ می اومد و دهنم تلخ بود و یادم نمی اومد که بستنی چه طعمی داشت و یادم نمی اومد که من تنهام یا اگه کسی هست کی میتونه باشه و این پله ها......آخ چقدر همه جایی که یادم نمی اومد کجان سرد بودن...آخ که دلم پتو میخواد یه پتوی گنده قد همه ی دنیا.  

نوشته شده توسط فروغ  در ساعت 9:53 | لینک  | 

.....شهر سیلی خورده هذیان داشت....بر زبان بس داستانهای پریشان داشت... 

چند وقته که هر شب کابوس می بینم.هر شب یه کابوس تکراری.هر شب از خواب می پرم.هر شب تو خواب ناله میکنم..هر شب تو خواب فریاد می زنم دست از سرم بردار....هر شب تو خواب یه مردی که صورتش سیاهه مثل زغال،به من تجاوز می کنه....و من فریاد می زنم اما کسی نمی شنوه...دیشب بعد از مدتها دوباره فیلم اپیدمیک رو دیدم..دیشب از ترس اینکه همون خوابو ببینم تا صبح نخوابیدم..انگار میدونستم خواب خیلی های دیگه تو این شهر مثل من آشفته ست...انگار میدونستم که هذیون توی ما یه اپیدمی شده..مثل بیماری ی وبا با هر اسم جدیدی که روش میذارن..تو فیلم اپیدمیک،اسم بیماری ای رو که مردم شهر مبتلاش شدند رو گداشتن دی -ان-ای حالا ما باید اسم بیماری ای رو که دچارش شدیم چی بذاریم؟...هذیون؟...تب؟...بیداری؟...

نوشته شده توسط فروغ  در ساعت 13:4 | لینک  | 

خیلی کارا انجام ندادنش بهتر از اینه که بعد از انجام دادنش به خودت لعنت بفرستی.خیلی کارا هم هست که انجام ندادی اما باید براش جواب پس بدی.خیلی کارا هم هست که همیشه ی خدا دلت میخواد انجامش بدی و هیچ وقت حوصله ت نمیشه یا هی به خودت میگی بعد از اینکه مثلا" این کتاب رو خوندم یا اگه اهل کتاب نیستی که میگی بعد اینکه با بر و بچ رفتم بیرون و کله م یه هوایی خورد.یا بعد اینکه پشت سر دختره هم دانشکده ایمون حرف زدم یا بعد اینکه سبزی ها رو پاک کردم...اصلا" به من چه.هر کاری که دوست دارین و به قول بعضی ها عشقتون میکشه بکنید.حالا غرضم از این حرفا اینه که آقا ما یه کاری رو یا انجام نمیدیم یا انجام میدیم.این وسط ماهیت اون کاره یکیه.این ماییم که باید تصمیم بگیریم.حالا اومدیم و ما تصمیم گرفتیم این کار و انجام بدیم.مثلا" فلان کتابو ورمیدارم میخونم.خوب این کتاب رو اگه من بخونم یا هر کس دیگه خیلی با هم تفاوت داره.مثلا" اون برداشتی رو که من دارم اون یکی دیگه نداره یا یه جور دیگه ش رو داره.یا مثلا" اگه من برم کار پشت سر فلانی حرف زدن رو به عهده بگیرم با اینکه یکی دیگه این کارو بکنه توفیر زیادی داره.فرقشم انگار بر میگرده به ماهیت اون کار.نه به منی که کار و دارم انجام میدم.یعنی یه جورایی جاها عوض میشه.حالا از همه ی اینا که بگذریم  مسخره ترین حالت اینه که یکی رو واسه کاری که نکرده تنبیه یا تشویق کنن.مثلا" واسه سر و سامونی که به وضع اقتصادی و امنیتی یه مملکت نداده یا
قول هایی که به مردم بدبخت داده و بهش عمل نکرده و کلی چیزای دیگه تشویقش کنن.حالا از اون طرف هم خیلی ها هستن که واسه کارایی که انجام دادن دارن جواب پس میدن.کارایی که هر عقل سالمی می فهمه که این کار یه کار درسته مثل......خودتون که  حتما" میدونین.فریاد برای آزادی رو که همه میدونن جوابش چیه...............

حالا تصمیم با خودتون.اگه میخواین جزو اون دسته نباشید که کاری نمیکنن چون یا از جواب پس دادنه می ترسن یا حوصله شو ندارن یا به هر دلیل دیگه نمیرن طرفش..... اگه نمی خواین جزو اون دسته باشین خوب گفتن نداره که پاشید یه کاری بکنیم دیگه.....

نوشته شده توسط فروغ  در ساعت 13:46 | لینک  | 

سرزمین من.میراث من.هستی ی من.زندگی ی من....سرزمین من شاید همون اتاقی یه که اگه بخوام توش قدم بزنم پنج قدم یا یکی دو تا بیشتر نمی تونم بردارم و بعد به دری می رسم که همیشه قفله.و دیوارهایی که از هر طرف به من هجوم میارند و انگار میخوان استخونهام رو در هم بشکنن.پنجره ای هم هست که اگه باز بشه هوایی میاد که خوب نیست پس همیشه بسته میمونه.احساس می کنم تو این زندونی که خودم ساختم گرفتار شدم.سرزمین من شاید یه جایی بزرگتر از این اتاق بود.شاید خودم اینطور خواستم که اختیار تو انتخاب همه چیزایی که میگن مال منه نداشته باشم.شاید هم واقعیت همیشه اینه که ما نتونیم اونطور که هستیم باشیم.مایی که انگار به همه ی نبودن ها عادت کردیم.حتی اختیار.
نوشته شده توسط فروغ  در ساعت 19:53 | لینک  | 

رویاهاتو از دس نده

واسه اینکه اگه رویاها از دس برن زندگی عین بیابون برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن

رویاهاتو از دس نده

واسه اینکه اگه رویاها بمیرن زندگی عین بال بریده ی یه مرغ میشه که دیگه مگه پرواز و خواب ببینه

از وقتی خیلی بچه بودم بابام همیشه وقتی می خواست یه شعری چیزی برام بخونه این شعرو می خوند تا من ناخواسته اونو حفظ شدم.و اینطوری بود که این شعر شد شعر بچگی های من.طوری که هر وقت یکی از این آدم بزرگایی که میگن اگه یه شعر بخونی بهت شکلات یا مثلا"بستنی میدم(قاعدتا" اگه نخونه شکلاته رو بهش نمیده) از این جور چیزا اگه پیش می اومد تصورش رو بکنید که یه بچه ی هفت هشت ساله یا شایدم یه کمی بیشتر(نویسنده چون حافظه ی درست حسابی در یادآوری خاطرات کودکی اش ندارد اینگونه از زیر این مسائل در میرود) آره تصورش رو بکنیدبهش بگه یه شعر از حفظ بخون و ازش انتظار یه توپ دارم قلقلی یه یا عروسک قشنگ من قرمز پوشیده یا همچو چیزایی رو داشته باشه و بچه هه یهو روشو بکنه طرف یارو که سن و سالی هم ازش گذشته و بگه رویاهاتو از دس نده و باقی ی قضایا....اون وقته که یارو بستنی یا شکلات به دست،چشماش میرن که از حدقه دربیان.با اون حالت وحشت زده که انگار روح پدر بزرگ مرحومش رو دیده رو میکنه به بچه هه و میگه بچه جون تو اصلا" میدونی رویا چی چی هستش؟اصلا" میدونی بیابون برهوت چه جور جاییه؟یا اینکه میدونی این واقعیت کوفتی که داریم توش زندگی می کنیم چیه؟تو اصلا"حالیته که مرز بین رویا و واقعیت چقدر زیاده و بچه هه هم اگه من بودم که قید بستنی و هزار تا چیز دیگه رو میزدم و می گفتم برو بابا اصلا" نخواستیم.بی جنبه چقدر تعجب میکنه.....

حالا قضیه ی امروز ما از این قرار بود که تو کلاس نشسته بودیم و من داشتم کتاب آناکارنینا رو با لذت بسیار می خوندم که یهو استاد فریاد کشید:شما چرا تعجب نمی کنید؟؟؟بچه ها که یکیشون هم بنده ی حقیر بودم با دهان باز همچون غار علی صدر و چشمان از حدقه در آمده به استاد زل زده بودیم(چون از استاد گرامی در آوردن همچون صدای مهیبی بعید بود).استاد محترم در حالیکه دستانش هوا را جارو می نمود دوباره بانگ برآورد که شما میرید سر کوچه تون که یک کیلو پیاز ناقابل بخرید میبینید قیمتش شده هزار و پونصد تومن.تعجب نمی کنید؟میرید بیرون گشت ارشاد در میاد جلوتون که خانم آرایشتو پاک کن،آقا آستینت چرا کوتاهه.تعجب نمی کنین؟بایستی بنزین رو قیمت خون باباتون بریزین تو باک کوفتی ی ماشینتون.تعجب نمی کنین؟پشت چراغ قرمز وایسادین یه پیرمردی همسن پدربزرگتون میاد پشت شیشه ی ماشینتون زار می زنه میگه به من کمک کنین.تعجب نمی کنین؟؟؟و خیلی چیزای دیگه هم گفتند که نویسنده از شدت تعجب زیاد در اون لحظه بسیاری از نکته ها را فراموش نمود(راستش من  از حالت استاد تعجب کرده بودم نه از حرفاش).بعد از همه ی اینها یه نفس راحت کشید و از بین این همه آدم روشو کرد به من و گفت:ها؟چیه؟تعجب نمیکنی؟منم گفتم نه....بعد با یه آه پر از افسوس و این حرفا گفت نسل شما چی به سرش اومده که نسبت به همه چی این قدر بی تفاوت شدین؟

وقتی اینا رو گفت نشستم با خودم فکر کردم که اون قدر اتفاقهای عجیب سر ما اومده که اگه مثلا" به من بگن همین الان یه سفینه ی فضایی تو حیاط خونه تون پارک کرده،تعجب نمی کنم که هیچ بلکه میرم موجودات فضایی رو به کیک و چای دعوت می کنم.حالا تو این اوضاع اگه یه بچه ای صاف وایسه جلوم و شعر رویاهاتو از دس نده رو بخونه که خوبه،اگه بیاد از تئوری ی توهم عقل محض کانت هم برام حرف بزنه اصلا" تعجب نمی کنم که هیچ تازه میشینم باهاش بحث هم می کنم....خوب این بی تفاوتی هم یه جور خاصیته نسل ماست دیگه.نه؟

 

نوشته شده توسط فروغ  در ساعت 20:14 | لینک  |